بوی زوال: در باب گمشدن میان از یاد بردن و از یاد نرفتن
نویسنده: ریحانه قاسمی
زمان مطالعه:4 دقیقه

بوی زوال: در باب گمشدن میان از یاد بردن و از یاد نرفتن
ریحانه قاسمی
بوی زوال: در باب گمشدن میان از یاد بردن و از یاد نرفتن
نویسنده: ریحانه قاسمی
تای مطالعه:[تا چند دقیقه میتوان این مقاله را مطالعه کرد؟]4 دقیقه
سال آخر دبیرستان، هر روز صبح تلفن همراهم را توی جیبم قایم میکردم. منی که همیشه از پذیرا شدن ترسهایی، همچون حضور ناگهانی معاون مدرسه در کلاس زمانی که تلفن همراه در دست دارم، دوری میکردم، هر روزِ سالِ تحصیلی را با حضور این ترس در نیمکتمان زیستم. این بار ترس از گمشدن لحظهها، بزرگتر از ترس از معاون مدرسه بود. از تکتک جزئیات عکس میگرفتم. کتابهایم پر شده بود از برگها و خرگوشها و کاریکاتورهای افراد حاضر در مدرسه؛ کتابهایی که پیش از آن رویشان با خودکار نمینوشتم، مبادا مجبور به خطزدن و برجایگذاشتن رد نابجای بر صفحاتشان بشوم. سال آخر دبیرستان، من تبدیل به منِ دیگری شده بودم؛ منِ دیگری که برای فرار از فراموششدن و فراموشکردن پا روی هر قانون و چهارچوبی که برای خودش تعیین کرده بود میگذاشت. نه فقط من که این تغییرات در رفتار تمام همکلاسیهایم هویدا بود. بوی زوال را استشمام کرده بودیم، همهمان. تلاش میکردیم دقایقی را که میدانستیم آخرینها خواهند بود، در خاطرات خودمان ماندگار و ردپایمان را بر خاطرات دیگران هم محکم کنیم.
احتمالاً زمانی که دیگران حافظهٔ قویام را ستایش میکنند، غافلاند از اینکه همین حافظه مرا واداشته به زیستن در گذشته؛ بهگونهای که امروزم را در روزهای آتی خواهم زیست و حالا در دیروزها نفس میکشم. "حال" برای من همیشه قربانی بهیادسپردنها و تکرارشدنهاست. فراموشی، همیشه برای همچون منی، اکسیرِ حیات بوده و هست؛ بهگونهای که بارها آرزو کردم "داشتن حافظه" امری اختیاری باشد، بهویژه لحظاتی که آرزو کردم قادر باشم قسمتی از آنچه از سر گذراندهام به کل پاک کنم و سبکبال، در جزئیات روزمرگیهایم قدم بزنم، بی آن که سنگینی بار آنچه بیاختیار در سرم میچرخد، مقابل دیدگانم را تیرهوتار کند.
اما فکر میکنم ما انسانها، همانقدر که به فراموشی محتاجیم، از آن واهمه داریم. درست در لحظهای که میترسیم برای همیشه زندانی آن رخداد، آن فرد یا آن لحظات بشویم، نیاز داریم از یاد نبریم و از یاد برده نشویم. اجتناب از فراموششدن، بی آن که متوجه آن باشیم، هدف پنهانی خیلی از کارهاییست که انجام میدهیم. احتمالاً بسیاری از آثار هنری و علمی و حتی قسمتی از تاریخ جهان را هم مدیون همین تلاش برای ماناشدن هستیم؛ کسانی که کوشیدند با کلماتی که نوشتند، نقشهایی که به تصویر کشیدند، نُتهایی که نواختند، شخصیتهایی که خلق کردند و هر اثری که از خود بر تاریخچهٔ جهان برجای گذاشتند، خود را از متصورشدن روزی که دیگر هیچ انسانی بر این کرهٔ خاکی نامشان را بهخاطر نیاورد، برهانند.
هرکس به شیوهٔ خودش با فراموششدن مقابله کرده است؛ یک نفر اثری خلق میکند و فراموششدن را با ساختن لبخند، حتی برای آدمهایی که سالها پس از او خواهند زیست، شکست میدهد. یک نفر هم جنگ راه میاندازد و روزها یا حتی سالهایی را از آدمهایی که حتی به بودنشان فکر هم نکرده است، به یغما میبرد تا کتابهای تاریخ مدرسه، نامش را از فراموششدن نجات دهند. شاید برای من هم حالا که در ساعاتی پس از نیمهشب، با سوزشی در چشمها و دردی در سر و خمیازههایی به پهنای صورت، مشغول نوشتن این مطلب برای نشریه هستم، جایی در اعماق وجودم، همان منِ دیگر دوباره حاکم شده است؛ منِ دیگر میخواهد ردپایم در روزهای دانشجویی را هم به شکلی برجای بگذارد؛ همانطور که پیشتر باعثوبانی تمام رفتارهای "ترم اولی گونه"ی ما، تمام عکسهایی که از گربههای دانشگاه گرفتیم، تمام نمرههایی که فدای صرفاً قدمزدن زیر باران در دانشکده کردیم و هزاران دفعهای که جملهٔ معروف "فقط ۴ سال فرصت داریم" را گفتیم، شده بود.
ما میخواهیم فراموش کنیم، اما فراموش نشویم. از لحظهای که آرزو میکنیم بدون تحملِ بارِ سنگین خاطرات بر ذهنمان از مسیری عبور کنیم، به موسیقیای گوش بسپاریم و رایحهای را به مجاری تنفسیمان راه بدهیم، تا لحظهای که فراموششدن را در شیشه مرباهایی که درست میکنیم، پیامهای احوالپرسی گاهوبیگاه که ارسال میکنیم، گلِ لابهلای کتابهایی که بیشتر از ما خواهند زیست میگذاریم و حتی محبتهایمان را به تعویق میاندازیم. شاید فراموشی، مرزِ ناشناختهای میانِ رؤیایی آرام و کابوسی سهمگین باشد و ما، همهٔ عمر روی همین مرز راه میرویم.

ریحانه قاسمی
برای خواندن مقالات بیشتر از این نویسنده ضربه بزنید.
کلیدواژهها
نظری ثبت نشده است.